که بهار نگاهت
عشق را فارغ می کند
.
.
.
خویش را در مردم تو یافتم
که بهار نگاهت
عشق را فارغ می کند
.
.
.
خویش را در مردم تو یافتم
احتیاج به مرخصی استعلاجی دارم از طبیب محبوبم.
یا حق.
آسمان را
فرش نگاهت خواهم کرد ،
اگر بیایی...
نشنیده است و
فهم نکرده است،
و شب و روز آن را می طلبد
و از آنچه فهم کرده است و دیده است ملول و گریزان است .
گزیده ای از فیه مافیه
گفت : چیست که تو را نیست و تو بدان محتاجی؟ الا جهت آنکه از تو خوبتر هیچ نیست، آینه آورده ام
تا هرلحظه در وی مطالعه کنی.
گزیده ای از فیه مافیه
زیرا که در اختیار عاشق در وصال عاشق نظر گاه معشوق نیست، و او را از وی هیچ حساب نیست و در اختیار معشوق فراق را عاشق نظرگاه دل معشوق آید و مراد و اختیار او را ، و این مرتبتی بزرگ است در معرفت.
اما این کس به کمال فهم نتواند کرد.
رساله عرفانی در عشق اثر احمد غزالی و سیف الدین باخرزی( عرفای قرون ششم و هفتم)
چو بستي در بروي من به كوي صبر رو كردم چو درمانم نبخشيدي به درد خويش خــــــو كردم
چرا رو در تو آرم من كه خود را گم كنم در تـو به خود باز آمدم نقش تو در خـــود جستجـو كردم
خيالت ساده دل تر بود و با ما از تـو يك رو تر من اينهـــــا هر دو بـــا آيينــــه دل روبـــــــرو كردم
فــــروآ اي عـزيز دل كه من از نقش غيــر تــو ســراي ديـــده با اشك نــدامت شستشــو كردم
صفــــايي بود ديشب با خيـــالت خلوت ما را ولـی من بــــــاز پنهــــــاني تــــــــرا هم آرزو كردم
تو با اغيار پيش چشم من مي در سبو كردي من از بيم شمــــاتت گريــــه پنهان در گلـــو كردم
ازيــن پس شهريــــــارا ما و از مردم رميـدنهـا كه من پيـوند خــــاطر با غـــزالي مشك مو كردم
![]()
چون کواکب به طواف و به درود آمده ایم
سرمه عشق تو دیدیم و ز زهدان عدم
کور کورانه به دنیای وجود آمده ایم
این طهرون که می گن اینجاست؟!!!
چه خبره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!