دختری دلش شکست
رفت و هرچه پنجره
رو به نور بود بست
رفت و هرچه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه ی زباله ریخت
پشت در گذاشت
صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان
توی سینه اش پرنده ای تپید
چیزی از کنار چشم های خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید
رفتگر برای کفتر دلش
آب و دانه برد
رفت و تکه های آن دل شکسته را به خانه برد
سال هاست
توی این محله با طلوع آفتاب
پشت هر دری یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است
...
دلم برای جودی وجودم تنگ شده
خیلی تنگ ...

آه!بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
دردلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
...
ف. نظری
لب به خاموشی فشردم ناله جوشید از نفس قید خودداری جنون بر طبع آزاد آورد
در شهادتگاه بیبــــــــاکی کم از بسمل نی ام بشکنم رنگی که خونم را به فریاد آورد
بسکـــــــه در راهت کمین انتظارم پیــــــر کرد مو سپیدی نقش من بر کلک بهزاد آورد
چون پر طاووسی می باید اسیـــــر عشق را کز عدم گلدسته واری نذر صیاد آورد
تحفه ما بی خبران غیر از دل صد چاک نیست شانه می باشد ره آوردی که شمشاد آورد
عشق را عمریست با خلق امتحان همت است عالمی رامی برد مجنون که فرهاد آورد
من مکتوب توام
...
شبی که در سیاهی چشمانت وضو ساختم
عشق میهمان من بود
گاه نگاه ها تنها دور را می بینند!
عشق همین جاست...
نزدیک تر از سپیدی چشم به سیاهیش

اشکهای تو قرار دل بی قرار هر انسانی را ربوده
...
تاریخ تکرار می شود
...
گرسنگی تو گواه است
و خدا
از بزرگی توست که صبوری می کند...
آری، اگر بسیار اگر کم، فرق دارند
شادم تصور می کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
من با یقین کافر،جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند
برعکس می گردم طواف خانه ات را
دیوانه ها،آدم به آدم فرق دارند
بر من به چشم کشته عشقت نظر کن
پروانه های مرده با هم فرق دارند
شبی که با صدای تپش قلب تو به خواب رفت
صبحی که با نوای تو به قاب رفت
برای من
یک عاشقانه ی آرام به یاد رفت